من 30 ساله هستم و حدود 6 سال است ازدواج کرده ام . من از ابتدای زندگی مشکل شکاکیت همسرم را دارم و این موضو ع تاثیر فراوانی در رابطه ما گذاشته است . من در زندگی خیلی کار کرده ام و هیچ وقت اجازه ندادم همسرم و فرزندم هیچ سختی تحمل کنند و تمام تلاشم را کرده ام . با پزشکی صحبت کرده ام و ایشان فرمودند مقصر تویی چون خواسته ای تمام بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشی همسر تو در خانه با فرزندت با هیچ آسیبی اجتماعی و سختی روبه رو نبوده اند و این باعث شده است که ایشان اعتماد به نفس خود را از دست بدهد که حتی کوچکترین کارهای بیرون از منزل را نیز برای ایشان شما برایش انجام می دهید . و این موضوع باعث ایجاد ذهنیت در همسر شما شده است . شما باید کاری کنید که ایشان در زندگی سختی بکشند مدتی بار زندگی را به دوش ایشان بیاندازید و از ایشان بخواهید که حتما جایی مشغول به کار شود و زندگی را ایشان اداره کنند . کاری کنید که ناملایمات زندگی در اولویت بر ناملایمات روحی و فکری باشند . این آخرین راه است . می خواستم ببینم پیشنهاد مشاور سایت چیست ؟


عزیزان عزیز بنده به شخصه قبل از گرفتار شدنم به اعتیاد به شدت مخالف اعتیاد و سیگار بودم یه شکست تو زندگیم باعث شد با کمک یه رفیق نا باب برای ارامش و بهتر شدن حالم متادونو بهم معرفی کرد بار اول یه دونه قرص ۲۰ بهم داد بدنم پاک بود بعد از یک ساعت به شدت حالم خوب بود قلیان زیادیم روش کشیدم بعد دو ساعت استفراغ و سرگیجه گرفتم نصف شب احساس خفگی بهم دست داد و با خواست خدا تونستم از جام بلند بشم و یه پارچ بزرگ دوغ محلی غلیظ خنک تو یخچالو سر کشیدم و همون باعث شد از اور دوز نمیرم .تا دو روز خوب میخابیدم و حالم خوب بود دوباره رفتم یکی دیگه خوردم و باعث میشد اعتناد بنفسم بالا بره و خوش باشم .ازون روزا ۳ سال میگذره که من متادون میخورم چند بار ترک کردم بازم خوردم الان دوباره کنار گذاشتم واقعن دیگه خسته شدم ازین متادون لعنتی قیافم شبیه معتادا شده لاغر شدم خانوادمم بهم شک کردن و باعث شد الان ۶ روزه تو ترکم بیقراری شدید دارم نمیتونم یجا وایسم و حال بلند شدنم ندارم امروز یدونه قرص بی ۲ خوردم خیلی سر خوشم کرده به نظرتون لغزش کردم و هرچی این چند روزو تحمل کردم الکی بوده یا ن با دوز خیلی کم بی ۲ متادونو ترک کنم .دوستان عزیز هر کدوم علم و تجربشو دارین بهم کمک کنین مرسی

با سلام خدمت مشاورین محترم.چند ماهی هست فکر کسی ذهنمو بشدت به خودش مشغول کرده و هر کاری میکنم در طی روز فکرش از ذهنم نمیره.راستیتش حدود 6 ماه پیش من با یه پسر 28 ساله تقریبا 3 ماه در ارتباط بودم از هر نظر همدیگرو پسندیده بودیم و همو قبول داشتیم و از اول هم قصد هردومون ازدواج بود و همیشه بحثمون در همین مورد بود و تقریبا خانواده ی هردومون اطلاع داشتن خیلی اصرار بر این داشت که بیاد خواستگاریم اما چون شرایطشو از نظر مالی نداشتم و دو خواهر قبل خودم هنوز مجرد بودن پیشنهادشو رد می کردم تو این مدت خیلی به هم وابسته شدیم! اما بعد از یه مدت گفت که ورشکست شده و داره می ره خارج . دیگه زیاد با هم در ارتباط نبودیم.در اخر هم پیام فرستاد که داره میره و اگه ما همدیگه رو برای زندگی بخواییم حتما خدا مارو به هم می رسونه ,منم چون خیلی ناراحت بودم گفتم باشه پس راه زندگی ما دوتا از هم جداس واسه همیشه بای, اما اون پیام خدافظی نفرستاد. از اونجایی که مغرورم شماره خودشو اشناهاشو پاک کردم چون دوس نداشتم یه جورایی آویزونش بشم از نظر ظاهری همه چی تموم شد اما بعد اون قضیه نه علاقم بهش کم شده و روزی نیس که فکرش تو ذهنم نباشه و خاطره هاش هی تو فکرو قلبم مرور میشه هر روز با خودم میگم یعنی همه حرفاش همه قولاش ... دروغ بوده و اونوقته که چشام پر اشک میشه....! باورش سخته نمیتونم قضاوت کنم.باور کنید خیلی واسم سخته کاری نمیتونم بکنم مثل دخترایه امروزی هم نیستم که بگم این نشد یکی دیگه .هم خواستگار داشتم هم چند نفر بهم پیشنهاد دادن اما تمایلی به این چیزا ندارم.تا الان که فکر میکنم میبینم کارام عقلانی بوده از روی احساس عمل نکردم اما در حال حاظر جنگ بین قلبو عقلم , که یکی میگه برمیگرده و هنوز دوستت داره اون یکی میگه احمق نباش اون الان دنبال کارایه خودشه و شاید کسه دیگه رو دوس داره اصلا به فکر تو نیس!!هم از نظر روحی به هم رختم هم جسمی حالم خیلی بده.من مقیدم به دین و مذهبم تو اون مدت هیچ خطایی ازم سر نزد و در همه حال به خدا توکل کرده بودم.ا
تورو خدا یه راهکاری-پیشنهادی بدین بدجور گیر کردم نمی دونم چی کار کنم؟؟؟؟
ببخشید اگه طولانی شد همه چیو توضیح دادم که جایه سوالی نباشه
خواهشا کمک کنید خیلی سخته واسم, ممنون میشم که زود جواب بدید

جدیدترین سوالات





جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

بخشی از متن سوال:

ترس، ترس و مشکلات مربوط به اون

با سلام وخسته نباشید
من آدم خیلی ترسویی هستم مثلا از سوار شدن روی پله برقی می ترسم از رد شدن تو خیابون از هر کوچه خلوت. از تاریکی وقتی تو خونمون کسی نباشه . از رد شدن از بالای پل هوایی. وقتی هم که می ترسم قلبم تند می زنه رنگم می پره خیلی حالم بد میشه دانشجو هم هستم همین ترسم باعث می شه کلا امتحانامو خراب کنم ممنون میشم راهنماییم کنید یه کتاب در این مورد معرفی کنید.



0
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:


ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

4


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده

4 جواب برای این سوال ثبت شده!

چینش بر اساس زمان ثبت


چینش بر اساس امتیاز



32678
10403
99322

Guest

سلام
من بلد نیستم زیاد حاشیه برم خلاصه و مفید از خودت تنهایی کاری بر نمیاد الا به اینکه با دوستان نترس تر از خودت معاشرت داشته باشی رفته رفته با تاثیر پذیری از اونها و از طرفی با رودروایسی از اونها مجبور به کنار گذاشتن ترس میشی چون مجبور میشی پا به پای اونها بری فکر کنم ان شاالله وبا توکل به خدا موفق بشی .
یا حق
0
امتیاز


32678
10403
99322

Guest

سلام دوستم ... خوبی ؟
من تجربه تو رو داشتم و خیلی وقت ها ها هم دارم ... اما نه در حد تو ... چند تا راهکار بهت پیشنهاد میکنم .. امیدوارم مفید باشه برات ... ببین ما ه چیزی داریم به نام ضمیر نا خودآگاه ... خیلی وقت ها خیلی چیز ها دست خودمون نیست ... مثلا این که میگی من از پله برقی میترسم ... مثلا ممکنه توی بچگی یه اتفاقی روی پله برقی افتادی زمین ... و این رفته توی ضمیر ناخودآگاهت ... برای این باید بری پیش یه روانشناس ... این یه دلیل فرضی ...
دوم این که سعی کن روحت رو قوی کنی ... مث چیزایی مثل ورزش ... افکار مثبت .. کتاب های مفید و اموزنده ...
همین طور رابطه خودت رو با خدا قوی کن ... خدا همین جاست ... کنار تو .... بیش تر سعی کن معنویات رو به خودت تلقین کنی تا مذهبیات ...
سوم این که سعی کن اعتماد به نفس بیش تری داشته باشی ...
0
امتیاز


32678
10403
99322

Guest

سلام دوست عزیز ذکر عظیم لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم رو زیاد بگو انشاالله صد در صد حله
0
امتیاز


32678
10403
99322

Guest


باید بگم که هر ترسی ناشی از پیش داوری های ماست بیشتر اوقات... مثلا تا به حال حین رد شدن ار پله برقی نه تنها برای خودمون اتفاقی نیافتاده، حتی کسی رو هم ندیدیم که اتفاقی براش بیفته!!! اما پیش داوری هامون یا ترس های مشابهی که به این قضیه بی دلیل مرتبط می کنیم، باعث این قضیه می شن... سعی کن در وهله اول به خودت اعتماد به نفس بدی... یه کلیپ انگلیسی هست به نام ":fake it untill you make it، از amy cudy، دانلودش کن ببینش... امیدوارم متوجهش هم بشی... اگر نشدی، مهم نیست، اصل حرفش اینه که تظاهر به هر حالتی ما رو توی اون حالت فرو می بره... به خودت بقبولون مشکلی پیش نمیاد.. مهم نیس اوایلش خودت حس می کنی مسخرس چون قلبن می ترسی.. اما بعد از مدتی تظاهر به نترسیدن تورو به جایی می رسونه که دیگه عملا هم نمی ترسی....

جدای از این مسائل.. کتاب وضعیت آخر اثر توماس هریس رو بت پیشنهاد می کنم... بخون در زمینه خودشناسی کمکت می کنه... شاد باشی و سرافراز
0
امتیاز




جواب تو چیه؟
userImage
کاربر میهمان

25000 امتیاز هدیه بهترین جواب

30000 امتیاز هدیه بهترین جواب

27500 امتیاز هدیه بهترین جواب


22500 امتیاز هدیه بهترین جواب



















پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ai) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود،
سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.